ایرج مصداقی  
تماس
زندگینامه
از سایت‌های دیگر
مقاله
گفت‌وگو
صفحه‌ی نخست


برای آن‌هایی که این دوره را ندیده‌اند

ایرج مصداقی

گفت‌وگو با ایرج مصداقی - بخش نخست (رادیو زمانه)
 
ای سال‌خوردگان این را بشنوید و گوش فرا دهید؛ شما ای سازندگان زمین. آیا  مشابه این واقعه قبلاً در دوران شما یا پدران شما اتفاق افتاده است؟ نه بر شماست که  این واقعه را برای فرزندان خود تعریف کنید و فرزندان شما برای فرزندان خود و  فرزندان آن‌ها برای نسل‌های آینده؟
سوره یوئیل باب اول آیه دو و سه  انجیل.

این جمله‌ای است که شما آقای مصداقی در پیشانی کتابتان «غروب سپیده » گذاشته‌‌اید که جلد اول مجموعه‌ «نه زیستن، نه مرگ، خاطرات زندان» است. آیا کتاب  خاطرات زندان برای ما نوشته شده، یا برای فرزندانمان و به چه منظور؟

به هر حال همان طور که در پیشانی کتاب آمده هدف من قبل از هر چیز بیان این مطلب  برای فرزندانمان بوده، برای آن‌هایی که آن دوره را ندیده‌اند، برای آن‌هایی که  دوره‌ی سیاه سال ۶۰، دهه‌ی ۶۰ را بویژه ندیده‌اند، نشنیده‌اند و نمی‌دانند که در آن  روزها، در آن روزهای سیاه چه بر تاریخ ما گذشت، چه بر مردم ما گذشت و چه اتفاقاتی  افتاد و عملاً تلاش من در این راستا بوده است که تجربه ی خودم را با آن‌ها تقسیم  کنم؛ تجربه ی خودم را در اختیار آن‌ها قرار دهم. برای این که آن‌ها هستند که تصمیم  می‌گیرند بعدها چه کنند تا براساس آن تجربه ای که ما از سر گذراندیم، بتوانند  آینده‌ی خودشان را رقم بزنند. در واقع هدف من گفت‌وگو با آن‌ها و بیان تجربه‌ی خودم  برای آن‌ها بوده است.

پس این جور که من می‌فهمم، معتقدید این دوره‌ای که کتاب شما را در بر  می‌گیرد، در واقع دوره‌ی خاصی از تاریخ ایران، تاریخ معاصر ایران و تاریخ ایران بعد  از انقلاب است. چه ویژگی این دوره را از سایر دوره‌های گذشته و احتمالاً آینده،  می‌تواند جدا کند؟ آیا اصلاً جدا می‌کند به نظر شما؟

به نظر من این دوره، دوره‌‌ی ویژه‌ای در تاریخ ماست. یکی از سیاه‌ترین دوره‌های  تاریخ ماست؛ لااقل در تاریخ معاصر؛ و ویژگی‌های خاص خودش را دارد. اولین ویژگی که  این دوره دارد، بی‌رحمی مطلق، شقاوت مطلق است که در قالب دین و اخلاق ما آن را  می‌بینیم که در جامعه می‌آید و به عنوان دین و به عنوان ناجیان اجتماع، به عنوان  کسانی که مبادی اخلاق هستند، آن‌هایی که مدافع اخلاق هستند، می‌آیند و این جنایات  را در جامعه مرتکب می‌شوند؛ بویژه در زندان‌ها که نمادی از جامعه است و این فاجعه  را نسل ما از سر می‌گذراند.

در درون زندان‌ها که آیینه‌ای از جامعه است، ما این جنایت را می‌بینیم و تجربه  می‌کنیم. جنایتی که در این سال‌ها اتفاق می‌افتد، چه بسا - امروز در جامعه اتفاق  نیفتد یا امکانش نباشد و یا نیازی به آن نباشد - در یک دوره‌ی دیگر و در شرایط دیگر  حتماً می‌تواند این اتفاق دوباره بیفتد و دوباره تکرار بشود. به خاطر این‌که آن  کسانی که یک موقعی این جنایات را مرتکب شده‌اند، امروز هم‌چنان هستند. امروز  هم‌چنان اهرم‌های قضایی و اهرم‌های سیاسی جامعه را دارند. پس می‌تواند این تجربه  دوباره تکرار بشود.

آن چیزی که ما از سر گذرانده‌ایم، چه بسا شرایط دوباره همان را اقتضا بکند . بنابراین می‌بایستی جامعه نسبت به آن‌چه گذشته و حتی برای آینده نیز آگاه باشد . برای این‌که تضمینی باشد، برای این‌که این اتفاق‌ها دیگر نیفتد، این اتفاق‌ها دیگر  تکرار نشود، به طبع می‌بایستی آن‌چه گذشته است، باز و مطرح بشود و جامعه آن را  بشناسد که چه گذشته است؛ برای این‌که از تکرار آن در آینده پیش‌گیری کند.

آقای مصداقی، قبل از این‌که شما این کتاب را بنویسید و با موفقیت تجدید  چاپ بشود و با استقبال خیلی زیادی هم روبه رو بشود، مقدار معتنابهی ادبیات خاطرات  زندان - من ترجیح می‌دهم آن‌ها را یک نوع ادبیات بنامم - بخصوص در خارج از کشور باب  شده بود. کسان زیادی این خاطرات را نوشته بودند که برخی از آن‌‌ها هم شهرت زیادی  کسب کرد و شاید به بعضی از زبان‌های اروپایی هم ترجمه شد. چه چیزی شما را بر آن  داشت که بعد از آن خاطرات، خاطرات خودتان را بنویسید و من تصور می‌کنم به جز  انگیزه‌ی گفتن خاطرات خودتان از دیدگاه خودتان و تجربه ای که شخصاً کرده‌اید، یک  نوع حالت انتقادی هم نسبت به لااقل پاره‌ای از خاطرات شناخته‌شده‌ی زندانیان سیاسی  آن سال‌ها در نوشته و در گفتارهای بعدی شما وجود دارد. می‌توانید به ما بگویید که  چه امتیازی برای کتاب خودتان نسبت به کتابه ای مشابه قائل‌ هستید؟ یا به عبارت دیگر  چه نقدی نسبت به کارهایی که در این زمینه شده است، دارید؟

قبل از هر چیز تلاش من این بود که آن‌چه را گفته شده است، دیگر تکرار نکنم. یعنی  زحمت زیادی برای خواننده ایجاد نکنم و وقتی می‌خواهم مطلبی را بگویم، لااقل چیز  جدیدی باشد. چیزی نباشد که قبلی‌ها هم گفته باشند. سعی کردم از دریچه‌ی دید خودم  آن‌چه را اتفاق افتاده است، نزدیک به حقیقت و واقعیت بیان بکنم که یک تصویر روشن،  یا بالنسبه روشن و یا حتی‌الامکان روشن‌تری را از آن روزها ارائه بدهم.

البته اگر من در این‌جا و آن‌جا سعی کردم روایت‌هایی را نقد بکنم، در واقع  برخورد من برخورد شخصی با نویسنده‌ها نبوده است. برخورد من انتقاد کردن یا نقد خود  آن خاطرات نبوده است؛ بلکه بیشتر نقد یک فرهنگ بوده است؛ فرهنگی که ما همه از توی  آن درآمده‌ایم. من خودم هم جزیی از این فرهنگ‌ام. یعنی من هر جا هر انتقادی را در  کتاب مطرح می‌کنم، قبل از هر چیز خودم را در آن شریک می‌بینم. یعنی اگر اشکالی هست،  به من هم بر می‌گردد. اگر ضعفی هست، به من هم برمی‌گردد. من هم جزیی از آن مجموعه‌  هستم؛ من هم جزیی از آن افراد هستم. اگر چند و چونی را در ارتباط با خاطرات دیگران  مطرح می‌کنم، خودم را از آن‌ها جدا نمی‌دانم. ولی تلاشم این است که در واقع این را  مطرح کنم. چرا؟

چون فکر می‌کنم می‌بایستی ما با این فرهنگ برخورد بکنیم. فرهنگی که مستند نیست؛  فرهنگی که دقیق نیست؛ فرهنگی که با مسایل از دیدگاه مستند برخورد نمی‌کند. یک فرهنگ  شفاهی است. همین طوری می‌گوییم، لابد آن‌ها هم همین طوری می‌شنوند دیگر. یعنی ما  حتی برای شنونده‌مان در خیلی جاها احترامی قائل نیستیم؛ چون برای خودمان هم نیستیم . چون فکر می‌کنیم ما که همین طوری می‌گوییم؛ لابد شنونده‌مان هم همین طوری می‌خواند  و برداشت می‌کند.

به خاطر همین،  من چون فکر می‌کنم جنایتی که اتفاق افتاده در زندان‌های ایران، در  جمهوری اسلامی، بالطبع بایست یک موقعی در مراجع بین‌المللی، در مراجع حقوقی این‌ها  مورد بررسی قرار بگیرد. این جنایتکاران بایستی به پای میز محاکمه کشیده شوند؛ به  پای میز عدالت آورده شوند. آن‌جا ما برای این‌که بتوانیم حرفی داشته باشیم، سخنی  داشته باشیم و یا این‌که بتوانیم این دعاوی خودمان را پیش ببریم، بالطبع می‌بایستی  صحبت و گفته‌های ما محکمه‌پسند باشد؛ می‌بایستی مستند باشد و امروز اگر ما نتوانیم  یک چیز دقیقی یا بالنسبه دقیقی را ارائه بدهیم، حتماً در آینده با مشکل مواجه  خواهیم شد.

ببینید، امروز خواننده‌ها فقط امثال من نیستند که به قول معروف یک رابطه عاطفی  هم داشته باشند، در آینده کسانی خواهند آمد از ما هوشیارتر، کسانی خواهند آمد از ما  دقیق‌تر، کسانی خواهند آمد که این رابطه‌ی عاطفی را هم با ما ندارند و بعد می‌آیند  به این خاطرات رجوع می‌کنند، بعد تناقض‌هایش را می‌بینند، بعد اشکالاتش و ضعف‌هایش  را می‌بینند و بعد چه بسا تصور کنند اصلاً چنین جنایتی اتفاق نیفتاده است و به خاطر  عدم دقت نویسنده یا این‌که بعضی‌ جاها واقعیت به شکل رمان مطرح شده و با ذهنیت فرد  قاطی شده و آغشته به ذهنیات اوست یا با حقیقت هم‌خوانی ندارد، جنایتی که در  زندان‌ها اتفاق افتاده است، عملاً زیر سؤال برود.

آن نسل دیگر مثل ما به قضایا نگاه نمی‌کند؛ بلکه سعی می‌کند از منطق‌اش حرکت  بکند و وقتی با منطق می‌سنجد، می‌بیند نمی‌خواند. تلاش من از این جهت است. همه تلاش  من این است که اگر نسل بعدی، اگر آن‌هایی که هیچ رابطه‌ی عاطفی با ما ندارند،  آن‌هایی که می‌خواهند این را بخوانند، وقتی که خواندند، فکر بکنند که نه، این‌ها  می‌تواند اتفاق افتاده باشد و با منطق‌شان در تضاد نباشد.

به همین دلیل من این‌جا و آن‌جا چند و چونی کرده‌ام، تلاش کرده‌ام که شسته‌  رفته‌تر باشد. این را هم به ضرورت بهش رسیدم. اول خواستم فقط خاطرات خودم را بگویم . خب خاطرات خودم را گفتم. بعد به این نتیجه رسیدم که خب خواننده می‌رود و یک چیزهای  دیگر هم می‌خواند که چه بسا در تضاد با این است یا چه بسا آن‌چه من گفته‌ام را  نمی‌گوید. خب این خواننده حالا باید برود 10 تا خاطره را با هم بخواند؛ بعد تازه  شاید تخصصی هم نداشته باشد؛ تسلط من را هم به موضوع ندارد؛ خب (از خود می‌پرسد) پس  کدام درست است؟

من برای این‌که به خواننده کمک کرده باشم، سعی می‌کنم برای آن‌ها از این جنبه  دلایل خودم را بیاورم که چرا این واقعه به این شکل اتفاق نیفتاده است. البته این را  نیز تأکید می‌کنم، من از خواننده‌هایم انتظار دارم همان طوری که من چند و چون با  دیگران کردم و روایت‌های آن‌ها را قبول نمی‌کنم و بعد انتقاد می‌کنم، نوشته‌های من  را هم به این راحتی قبول نکنند.

یعنی خواننده نباید راحت بپذیرد. چون من زندانی هستم، چون من مورد ظلم رژیمی  قرار گرفته‌ام، حالا حق دارم هر چه که از دهانم در می‌آید، بگویم؛ هر چی که توی  ذهنم می‌آید، بگویم و لابد حق هم دارم. نه! هیچ حق ویژه‌‌ای ندارم. برای همین من از  خواننده‌ام می‌خواهم که راحت‌پذیر نباشد. یعنی آن‌چه من می‌گویم، قبلاً بسنجد و اگر  دید منطقی است، قبول کند. اگر دید اشکالی هست، حتماً مطرح بکند؛ حتماً با آن برخورد  بکند. چون این جامعه‌ی ما را بالا می‌برد، این فرهنگ ما را بالا می‌برد و این در  پیشرفت جامعه مؤثر خواهد بود. حتماً.

دو سؤال به ذهن من رسید از گفتارتان. یک این‌که گفتید انتظار دارم از  خواننده. سؤالم این است، از وقتی این کتاب چاپ شده چند سال می‌گذرد؟

الان سه سال از چاپ کتاب می‌گذرد.

از چاپ اولش. در پی این سه سال آن‌چه انتظار شما از خواننده هست، به دست  آمده؟ آیا نتیجه‌ای گرفته‌اید؟

راستش بیش از آنی که فکر می‌کردم، نتیجه گرفتم و در واقع همین برخوردی که با  کتاب شده من را به کاری که کرده‌ام، تشویق کرده است و فکر می‌کنم کار درستی کردم . یعنی در مسیر درستی رفته‌ام. نه این‌که حالا خیلی کار ویژه‌ای بوده است؛ نه. ولی در  مسیر درستی قدم برداشته‌ام. و امروز خیلی بیشتر از روز اول مصرم در کاری که کرده‌ام  و این‌که در واقع راه درستی را رفته‌ام.

(با آن‌که) قدم‌های ابتدایی در این راه برداشته شده، بیش از انتظاراتم جواب  گرفته‌ام. از دو جنبه. یک، جنبه ی مثبت و دیگری جنبه ی منفی. خب انتظار من با  شناختی که از جامعه‌مان دارم، با شناختی که از نیروهای سیاسی دارم، بالطبع چون در  کتاب من فقط دو وجه نیست، فقط این نیست که جنایتی را که اتفاق افتاده است، مطرح  بکنم؛ بلکه انتقاد خودم را به فرهنگ خودمان دارم؛ انتقاد خودم را به آن‌چه گذشته  است، دارم؛ انتقاد خودم را به ضعف‌های خودمان دارم؛ به گروه‌های سیاسی، به جریانات  سیاسی و بالطبع می‌دانم این مورد طبع گروه‌های سیاسی ما واقع نمی‌شود.

افراد و کسانی که به جریانات سیاسی مختلف تعلق دارند (فرق هم نمی‌کند کدام  جریان؛ بزرگی یا کوچکی جریان‌های سیاسی مدنظر من نیست) در واقع تا آن‌جایی که  انتقاد از گروه رقیب هست، خب همه خوششان می‌آید. اما وقتی از خودشان شروع می‌شود،  عملاً آن‌جا دیگر باعث رنجش و ناراحتی است. ولی تلاش من این بوده است که آن‌چه را  فکر می‌کردم درست است، فکر می‌کردم واقعیت است، بیان بکنم؛ صرف نظر از این‌که این  به نفع کیست یا به ضرر کیست. خب بالطبع انتظار این را داشتم.

نگاه می‌کنم، حتی مواردی که بعدها مطرح می‌شود، حتی مسایلی که مطرح می‌شود، چه  در رابطه با کتاب، چه در رابطه با خودم، هم واقعیت را نپذیرند؛ و هم حتی دیگر به  بعضی جاها و گاه بعضی نقاط (متأسفانه) مضحکی می‌رسد. برای خود من خیلی دردآور است  که مثلاً یکی مطرح بکند که خب لابد این کتاب ارزش نداشته؛ چون حتماً یک کار تیمی  است. مثلاً فکر می‌کنند که اگر تو بگویی که یک کار تیمی است، ارزشش پایین می‌آید . متأسفانه این کار تیمی نبوده است؛ ولی ای کاش می‌بود، چون ارزش کار بیشتر می‌بود . چون مطمئناً یک نفر خب خیلی ضعف‌ها دارد و یک تیم ندارد.

یا مثلاً این‌که چرا نویسنده این همه اطلاعات دارد و چرا ما نداریم و لابد حتماً  سرش به یک جایی بند است که ای نقدر اطلاعات دارد. حالا تصور نمی‌کنند که آیا ارائه  این اطلاعات به نفع جامعه است، به نفع مبارزه است، به نفع جنبش است یا به ضررش است . چه ضرری دارد اگر کسی بداند و بتواند دستگاه جنایت را افشا بکند؟

یا این‌که در خیلی از جاها این مسایل را می‌بینند و حتی خیلی‌ها مطرح هم  نمی‌کنند و به قول معروف در محافل خودشان می‌گویند. من خیلی استقبال می‌کنم که  این‌ها را حتماً مطرح بکنند؛ حتی روی اینترنت انتشار بدهند. چون تصور من این است و  می‌گویم من خواهش می‌کنم هر کسی در تأیید نوشته‌ی من اگر نظری دارد، ننویسد؛ ولی  حتماً خواهش می‌کنم در رد نوشته‌ی من هر کسی موردی به نظرش می‌رسد، حتماً بنویسد . چون من فکر می‌کنم در این تبادل افکار است که جامعه رشد می‌کند؛ خود من هم رشد  می‌کنم و من هم بالا می‌روم. تصور و تقاضای من این است.

اتفاقا هر کسی هر چیزی بنویسد، هر موردی بنویسد، قبل از هر چیز به من لطف می‌کند  و من اتفاقا ... خب یکی از دوستانم به من انتقادی کرد؛ به من و به کتاب. نوشت و  اتفاقاً انتقاد درستی هم داشت. محمدرضا معینی یک موردی را مطرح کرد که من همیشه از  او تشکر می‌کنم؛ هر جا که صحبت بشود می‌گویم که محمدرضا معینی یک اشتباه از من  گرفته و من همیشه از او متشکرم.

ببینید، به خاطر این که من فکر می‌کنم که این باعث رشد ماست که بپذیریم که  اتفاقا من هم حق اشتباه کردن دارم و نمی‌خواهم این حق را کسی از من بگیرد که تو حق  نداری اشتباه کنی. این یک حق انسانی است و حق من هم هست. ولی از این‌ها گذشته  تأییدی که خیلی از دوستان می‌کنند، بیش از آن چیزی که من فکر می‌کردم؛ بیش از آن  چیزی که من شایسته‌اش هستم.

اصلا این شکسته‌نفسی نیست و من به چنین چیزی اعتقاد ندارم. ولی واقعیت است و من  مرهون محبت‌های آن‌ها هستم و این خارج از تصور من بوده و خارج از پیش‌بینی من بوده  و هیچ موقع فکر نمی‌کردم با چنین استقبالی روبه رو بشود. برای همین از هر دو جهت با  این استقبال روبه رو شدم؛ حالا چه مستقیم و چه ...

سؤال دوم که در حقیقت ارتباط دارد به همین پاسخی که دادید: با تجربه ی  نوشتن چهار جلد نسبتاً قطور که خاطره‌های 10 سال زندان را در سال‌های ویژه‌ی تاریخ  ما دربردارد، با این تجربه، فکر می‌کنید چه قدر برای انسان امکان گفتن تمام واقعیت  در نوشته، تحقق‌پذیر باشد؟ به عبارت دیگر خاطره و ذهن انسان تا چه حد قادر است  گذشته را بازسازی کند؟ برای این‌که ما نمونه‌‌های زیادی در ادبیات داریم - مثلاً  اثر معروف پروست- که نویسندگانشان معترفند احضار خاطره با عمل آفرینش توأم است . یعنی امکان ندارد گذشته را بشود عیناً منعکس کرد. در حالی که ظاهراً کتاب شما مدعی  واقعیت داشتن است. چگونه از داعیه خودتان در برابر نظر مثلاً پروست دفاع  می‌کنید؟

ببینید، البته این را باید بگویم که در هر صورت من تلاش کردم نزدیک به واقعیت  باشد و ادعا ندارم که این تماماً واقعیت است. ممکن است بخشی از واقعیت باشد که من  دیدم. ممکن است بعضی‌های دیگر چیزهای دیگری دیده باشند. من این را نفی نمی‌کنم. این  بیان آن دوره از زندان از دریچه‌ی دید من است. حتماً همه‌ی واقعیت نیست؛ بلکه  این‌ها را باید در کنار هم گذاشت؛ خاطرات مختلف را از زاویه‌های مختلفی که مطرح شده  است، تا به حقیقت رسید؛ تا به کل واقعیت رسید.

خاطرات  من بخشی از واقعیت است و از دریچه‌ی دید من است. باز هم می‌گویم، باید  حساب کنید من هم کمی خرده‌شیشه دارم. ولی بایستی تصور کنید که تلاشم این بوده تا  آن‌جایی که ممکن است واقعیت را بیان کنم. امیدوارم.

سؤال من همین «تا آن‌جایی که ممکن است» هست. یعنی بدون این‌که وارد این  بشوم که چه قدر شما تعمد داشتید. اصلاً صحبت چنین چیزی نیست. صحبت این است که فکر  می‌کنید ذهن انسان چه قدر قادر است دقت و وضوح گذشته را به یاد بیاورد و ثبت بکند؟  آیا در این زمینه انسان نیازمند یک ذهن خارق‌العاده است؟ یا متدهایی وجود دارد برای  این‌که گذشته را کاملاً به یاد آورد و به بیان؟

مهم این است، به نظر من در درجه‌ی اول، که آن چیزهایی در خاطر انسان می‌ماند که  برایش مهم است. برای مثال، بعضی چیزها از ذهنم رفته است؛ ولی خیلی چیزها به روشنی  توی ذهنم هست. کامل و دقیق. ولی خیلی چیزها هم از ذهنم رفته است. بستگی دارد که  چقدر در آن لحظه برایم مهم بوده است. شاید برایتان پذیرشش سخت باشد، ولی من  ساعت‌های قبل از آزادی از زندان را اصلاً به یاد ندارم. من نمی‌دانم در روز آزادی  از زندان چه پروسه‌ای را طی کردم. اصلاً در ذهنم نیست.

درصورتی که لحظه‌ لحظه‌های زندان را یادم هست و می‌توانم خیلی وقایع را دقیقه‌ای  بگویم؛ ولی یادم نیست از زندان چه طوری آزاد شدم، چه پروسه‌ای را طی کردم و آن روز  چه طوری از زندان آزاد شدم. فقط یادم هست چه طوری از در زندان آمدم بیرون. فقط همین  یادم است. ولی هیچ چیز دیگری از آن روز یادم نیست، مثل فالی که از ذهنم آمده  بیرون.

اما این‌که آیا مکانیزمی هست، باید یک چیز را بگویم. یادم هست ما را بعد از  قتل‌عام‌ها می‌بردند یک جایی تا یک سری زندانی‌هایی که می‌خواستند آزاد کنند،  مصاحبه های این‌ها را نشان بدهند، در حضور ما انجام بدهند. جالب است بگویم، از  لحظه‌ای که از بند ما را می‌بردند بیرون تا آن سالن، شاید چهار پنج دقیقه ما راه  می‌رفتیم، من هیچی یادم نمی‌آید. ولی از لحظه‌ای که توی سالن نشستیم و آن‌ها  می‌خواستند صحبت بکنند، همه چیز یادم هست. حتی آدم‌ها چه جوری راه می‌رفتند، مسئول  این کار چه سؤال‌هایی ازشان می‌کرد و این‌ها تحت چه فشاری برای پاسخ‌ دادن قرار  می‌گرفتند.

برعکس یکی از دوستان من، راجع به آن روز با او صحبت می‌کردم. او مسیر را به خوبی  به یاد دارد، به خوبی مسیر را به یاد داشت، بر خلاف من. اما هیچ یادش نبود که توی  صحنه که می‌رسیدیم، چه سؤال‌هایی می‌شد و چه اتفاق‌هایی می‌افتاد. گویی آن‌جا بیهوش  بود؛ درست بر خلاف من. این یک مسأله است.

اما یک مطلب دیگری بگویم و آن این است که آدم با گذشته چه برخوردی دارد. خیلی‌ها  تلاش می‌کنند که یادشان برود؛ خیلی‌ها تلاش می‌کنند که از آن فرار کنند. من هیچ وقت  فرار نکردم؛ همیشه با این گذشته‌ام زندگی کرده‌ام. اصلاً برایم فشار نبوده، حتی به  یاد آوردن گذشته اصلاً برایم فشار نیست. حتی زمانی که این کتاب را می‌نوشتم، هیچ  فشاری را متحمل نشدم. ولی شاید برای کسان دیگر این بوده؛ واقعاً هم بوده است.

ولی یک مسأله‌ای هست و آن این‌که گذشته را می‌شود به یاد آورد. خود من به این  مسأله در انفرادی رسیدم و مکانیزمی بود که خودم به آن رسیدم. من برنامه‌ای را توی  انفرادی خودم اجرا می‌کردم، موقعی که انفرادی بودم، و آن هم تقویم تاریخ بود. به  این هم در ضرورت رسیده بودم. می‌خواستم هم گذشته‌ام را به خاطر بیاورم، هم یادم  نرود و هم این‌که یک تمرینی باشد برای ذهنم که با رکود مواجه نشود و هم یک نوآوری  باشد و هم این‌که زندگی‌ام ثابت و یک‌نواخت نباشد.

برای همین هر روز صبح برنامه‌ای داشتم به نام تقویم تاریخ. توی تقویم تاریخ  اصولاً برمی‌گردند به این‌که در گذشته در این روز چه اتفاق‌هایی افتاده. اما مال من  این طوری نبود، مسئله‌ی شخصی بود. من تصور می‌کردم که سال گذشته در این روز چه  اتفاقی برای من افتاده و من سال گذشته در این روز چه کار کردم. همین جوری برای  خیلی‌ها این مسأله غیرممکن است؛ اما غیرممکن نیست.

چون هیچ چیزی از ذهن آدم دور نمی‌شود، بیرون نمی‌رود، بلکه می‌رود زیر ... مثل  یک کاغذی که می‌اندازید کناری و آت و آشغال می‌آید روی‌اش و بعد باید بگردید و  پیدایش کنید. باید حتماً بگردید پیدایش کنید، حتماً یک جایی هست.

 

«چیزی که می‌ماند، زندگی است»

Download it Here!

... هیچ چیز از ذهن آدم دور نمی‌شود، بلکه مانند کاغذی است که زمین می‌اندازیم و  آشغال به رویش می‌آید، باید آنرا بگردیم و پیدا کنیم. حتما یک جایی هست و باید پیدا  شود. برای اینکه به این برسیم من یک مکانیزمی را از خودم درآورده بودم و آن این بود  که با یک شاخص‌هایی نشانه‌گذاری کنم و به آن برسم. اول این که من تصور می‌کردم که  پارسال چنین روزی، مثلا دوم دسامبر، یا دهم آذر چند شنبه بوده است؟ اولین شاخصی که  درمی‌‌آوردم این بود که چند شنبه بوده است. می‌دانستم که اگر امسال یکشنبه است، سال  گذشته حتما شنبه بوده است. حساب می‌کردم که اگر کبیسه بود، حتما جمعه بوده است. این  یک شاخص بود. حتما در زندگی ما، روزهایی است که برای ما مهم است. این روزها  می‌تواند سیاسی، مذهبی و یا ملی باشد. یا از طرف دیگر کاملا شخصی باشد. یا جنبه  عمومی دارد و یا شخصی باشد.

مثلا ازدواج، مرگ و یا دیدن شخص خاصی و یا شروع رابطه و یا تولد کسی. بالاخره به  لحاظ شخصی برای ما مهم است. این نیز می‌تواند یک شاخص باشد. مثلا فلان روز که روز  مهمی برای من است. یا ببینم که سال گذشته عید غدیر چند شنبه بوده است. می‌فهمم که  این چه روزی است. وقتی که می‌بینم چند شنبه است و آن روز یادم بیاید، می‌توانم حدس  بزنم که روز قبل و روز بعدش چه کاری کردم. در زندگی هم می‌‌دانم که اصولا جمعه‌ها و  پنج‌شنبه‌ها چه کار می‌کردم. ممکن است که آدم پنج شنبه‌ها به کلاس درس، زبان و یا  ورزش برود. اینها به یادمان می‌آید. یا اینکه مثلا ازدواج یا عروسی، مرگ، تولد و  چیزهای شخصی که برای ما اتفاق افتاده است. برای همین یواش یواش نزدیک می‌شویم . البته به ذهن منسجمی نیاز است و به اینکه بتوانیم دقیق و متمرکز شویم. در زندگی  روزمره این کار بسیار سخت است. اما در انفرادی مسأله فرق می‌کند. آن موقع دیگر خیلی  متمرکز می‌شویم. اگر ذهن منسجمی داشته باشیم می‌توانیم نزدیک شویم. برای من این  امکان بود و من این را بگویم که تا چند سال عقب می‌رفتم. این تقویم تاریخ را که هر  روز اجرا می‌کردم تا چند سال را می‌رفتم و اتفاقا زمانی که می‌خواستم کتاب را  بنویسم، در بعضی جاها از این تکنیک استفاده کردم. یعنی یک‌سری چیزها یادم رفته بود  ولی راحت به آن نزدیک می‌شدم. همین امروز هم می‌توانم به بعضی‌ها کمک کنم. مثلا  می‌گویم فلان واقعه، می‌گوید یادم نیست. بعد من یواش یواش سعی می‌کنم با یک سری  شاخص‌ها به او نزدیک شوم. به او می‌گویم که مثلا نگاه کن ببین زمستان بود یا  تابستان؟ چه لباسی پوشیده بودی؟ چه فصلی بود؟ بعد می‌گویم که یادت می‌آید ماه محرم  بود یا ماه رمضان؟ بعد می‌توان راحت درآورد که ماه رمضان چه روزی بود و یا محرم چه  روزی بود. بعد آدم روشن و روشن‌تر می‌شود و این می‌تواند کمک کند به اینکه گذشته را  به یاد بیاورید و یا مسایلی که در این روزها گذشته را بهتر و روشن‌تر به خاطر  بیاورید. من خودم از این تکنیک استفاده کردم.

قاعدتا باید شاخص‌های دیگری هم راهنمای کارتان بوده باشد. از صحبت‌ها  استنباط کردم که نظر انتقادی‌تان نسبت به داستان پردازی‌ها یا شبه داستان  پردازی‌هایی که خاطرات را از واقعیت دور می‌کند، شما را واداشته که مطلقا از این  مسئله پرهیز کنید و حتی‌الامکان از تخیل کمتر استفاده کنید و بیشتر بر اساس به یاد  آوردن واقعیت‌ها بنویسید. در نتیجه ترجیح می‌دهم بگویم نوعی «ضدداستان» به دست  آمده. در جریان خواندن این ضد داستان، چیزهایی هست که تخیل آدم را بیدار می‌کند. به  موازات بعضی از حوادث، فضا و داستان‌های دیگری در ذهنم ساخته می‌شود. آیا این تمایل  هنگام نوشتن در خود شما ایجاد نمی‌شد؟ پیش نمی‌آمد که انگیزه‌ها یا فشارهای روحی و  عاطفی بخواهد شما را به طرف بسط و گسترش دادن حادثه‌ای خاص بکشاند؟

بیان بعضی روزها و ساعات و دقایق برای من خیلی مهم بود، در ارتباط با دوستانم یا  اتفاقاتی که افتاده است. در همان لحظات آنچه که واقع شده، خودش به اندازه کافی این  داستان را در بر داشت. یعنی بیان حقیقت به همان شکلی که بود. به عنوان مثال یکی از  دوستانم به نام فیروز الوندی به شکل بسیار دردناکی خودکشی کرد. در یک توالت از  سیفونی که فقط کمتر از یک متر بلندی داشت، به شکل نشسته، یعنی پایش را به گردنش  بسته بود و روی یک پایش نشسته بود. خودش را خفه کرد. من با این صحنه روبه‌رو شدم  اما در واقع آن چه را که من از این واقعه بیان می‌‌کنم، داستان نیست. فیروز قبلا  روی این خودکشی کاملا فکر کرده بود. حتی برای آن اسم گذاشته بود و نقاشی لاله‌های  سرنگون را کشید. او می‌خواست به تمام آنچه که در این شکل دردناک خودکشی پیاده کرده،  فکر کرده باشد.

یعنی می‌خواست این سختی را بگوید، این رنجی را که کشیده بود بیان کند. خودش به  من می‌گفت لاله‌های سرنگون گیاهی خود رو است. وقتی می‌خواست این نقاشی را بکشد چند  روز قبلش به من نشان داد و بعد در فرهنگ لغت برای من آورد. به او گفتم فیروز این چه  چیزی است؟ گفت نقاشی لاله‌های سرنگون. گفتم لاله‌های سرنگون چیست؟ گفت اینها یک گل  خود رو است که آخر فروردین و اوایل اردیبهشت می‌میرد و اتفاقا روز خود کشی‌اش را در  همین روز قرار دارد. یعنی هدف داشت و برای آن اسم گذاشته بود.

وقتی که لحظات فیروز را بیان می‌کنم، به هیچ وجه در آن لحظه سعی نمی‌کردم که  داستان بسازم چون به قدر کافی خودش بود. نیازی نداشت که من این را اضافه کنم و  بخواهم این لحظات را نشان دهم. تازه اگر توانسته باشم همان‌طور که بوده و در ذهنم  دارم، بیان کنم. چون من قبلا در نوشتن دستی نداشتم و تجربه‌ای نداشتم و این اولین  تجربه‌ام بود. ولی تلاش کردم که واقعیت را بیان کنم. من در قتل عام سال 67 وقتی در  راهروی مرگ نشسته بودم، لحظات و بچه‌ها را می‌دیدم، وقتی برای دار زدن به حسینیه  گوهردشت می‌بردندشان، آخرین لحظات بسیاری را دیدم و خیلی چیزها را توضیح دادم و  خیلی صحنه‌ها را بیان کردم. در آنجا هم داستان سرایی نمی‌کردم. وقتی که ظفر جعفری  افشار، یکی از دوستان من که هم‌بندم بود دیدم، وقتی که کاوه نثاری را که بیماری صرع  داشت و گذشته‌اش را به خاطر ضربه مغزی فراموش کرده بود و چیزی را هم به خاطر نداشت  و حالا حمله صرعش هم گرفته بود، مثل یک تکه گوشت کنار راهروی مرگ افتاده بود، اسمش  را برای اعدام خواندند، من داشتم صحنه را نگاه می‌کردم. کاوه حتی نمی‌توانست تکان  بخورد. اسم ظفر را هم برای اعدام خواندند. ظفر داشت تلاش می‌کرد که کاوه را روی  دوشش بیاندازد و قلمدوشش کند تا به حسینیه بروند و هر دو را با هم دار بزنند. این  صحنه به قدر کافی خودش دردناک است و آن تلاشی که ظفر می‌کرد تا کاوه را روی دوشش  ببرد...

توجه کنید که این اصلا داستان پردازی نیست که کاوه سوار دوش ظفر است و با هم  می‌روند. این واقعیت است و اتفاقا اسم‌ها هم واقعی است. اسم واقعی او ظفر جعفری  افشار است و او هم کاوه است و حالا اگر کاوه سوار دوش ظفر می‌شود و به همراه هم به  سوی مرگ می‌روند، این واقعیت است و من به همان شکلی که بود آن را گفتم. چون در همان  صحنه‌ای که من از زیر چشم‌بند نگاه می‌کردم، می‌دیدم، چون چشم‌بندم لنگ بود و از  پشت لنگ قشنگ می‌دیدم. برای من بسیار بسیار دردناک بود، چون قبل از آن دست و پا زدن  کاوه را دیده بودم و حالا تلاش این را که کاوه را قلمدوش کنند... بیان این صحنه  اصلا داستان پردازی نیست.

همان روزها اسم یکی از دوستان نزدیکم به نام محسن محمدباقر که از دو پا فلج بود  و پای آهنی داشت و در فیلم «غریبه و مه» بیضایی نقش یک بچه فلج را هم بازی کرده بود  را برای اعدام خواندند، قبلش من با او صحبت می‌کردم و گفتم محسن چه کار کردی؟ او  گفت مرگ حق است. وقتی که می‌خواست برود، من نشسته بودم و او ایستاده بود. با همان  پای آهنی و فلج، وقتی که اسمش را خواندند من دستم روی زمین بود و او پایش را در دست  من گذاشت و به عنوان خداحافظی پایش را شدیدا در دست من فشار داد و چرخاند. بعد یک  خنده موذیانه‌ای هم کرد. من از پایین که نگاه می‌کردم زیر چشم بند می‌دیدمش. ما در  آنجا نمی‌توانستیم خداحافظی احساسی کنیم. درد شدیدی در دستم آمده بود ولی درد  شیرینی بود. دردی که هیچ وقت نمی‌خواهی تمام شود و برخلاف همیشه دوست داری که باشد . چون علی‌رغم تلخی، یادآور لحظات شیرینی هم بود. این دیگر نیازی ندارد که من داستان  پردازی کنم. من محسن را می‌دیدم که قدم می‌زد و به سمت صف اعدام می‌رفت. درست است،  محسن از دو پا فلج بود ولی قدم‌های محکمی برمی داشت. ثابت‌ترین قدم‌ها را داشت. این  واقعیت آن روز محسن است که به آن سو می رفت و من تلاش کردم که اگر بتوانم آن را  بیان کنم.


شما می‌گویید که موقع نوشتن، دچار ناراحتی نبودید . سئوال من این است که در این لحظات وقتی این صحنه‌ها را می‌نویسید، از لحاظ عاطفی  چطور می‌توانید خونسرد بمانید؟

این به نحوه‌ی دید آدم به زندگی برمی‌گردد. برای من بچه‌ها تمام نشدند. من  این‌طور فکر نمی‌کنم. تصور من این است که آنها بندشان عوض شده، مثل خیلی موقع‌های  دیگر که بندهای ما عوض می‌شد. من همه جای زندان گوهردشت، اوین یا قزل‌حصار بودم . خیلی بندم عوض شده و از خیلی از کسانی که دوستشان داشتم، دور شدم برای مدت‌های کم  یا زیاد. بنابراین تصور من این بود که در واقع ما شاید در یک نبردی ظاهری شکست  خوردیم اما این شکل ظاهری ماجرا بود. در واقع من همیشه فکر می‌کنم که پیروز شدیم . همان موقع هم من فکر می‌کردم مرگ را به خاطر برخوردی که داشتیم، شکست دادیم. در  راهروی مرگ من لحظات آخر خیلی از بچه‌ها را دیدم. برخوردمان با همدیگر، شوخی‌هایی  که می‌کردیم. تصور من این بود که درست است، شما ما را می‌کشید اما با شادی‌هایی که  ما کردیم چه می‌کنید؟ با خنده‌هایی که کردیم چه می‌کنید؟ آنها که باقی می‌ماند و  نمی‌توانید آن را از بین ببرید. تصور من در آن لحظه این بود. برای لحظات کوتاه  غمگین می‌شوم و در خودم می‌روم اما این فقط یک لحظه است. بعد شکوه رفتن بچه‌ها را  یاد می‌آورم. احساس غرور می‌کنم و احساس می‌کنم که قدم بلند می‌شود یا صدایم دو رگه  می‌شود یا احساس شادی می‌کنم. چرا که فکر می‌کنم من هم در این لحظات که از نظر من  افتخارآمیز است، با این بچه‌ها بودم. در کنار آنها بودم. با آنها نفس کشیدم و در  واقع با آنها مرگ را شکست دادیم. این است که احساس ناراحتی نکردم، نمی‌کنم و هنوز  هم از یادآوری آن خاطرات اصلا دچار رنج نمی‌شوم.

در حین نوشتن این خاطرات سوای مرزهای سیاسی‌اش، شما به جایی می‌رسید که  به مرزهای انسانی‌ ربط دارد. یعنی مسئله روابط انسان با خودش و مسایل زندگی، مرگ،  هستی، مقاومت و غیره، در حقیقت یک کار تراژیک انجام می‌شود به این شکل که آدم‌ها در  شرایط خاص، عکس‌العمل‌هایی نشان می‌دهند که مرزهای آدمیزادی را تعیین می‌کند، جلو  می‌برد و این چیزی است که شما به آن احساس افتخار می‌کنید .
حال که کتاب تمام  شده، سوای این ماجرایی که مربوط به تاریخ است، آیا از کتاب به عنوان یک خواننده از  تاریخ به آن‌طرف‌تر هم می روی یا دلت می‌خواهد که خواننده از شرایط تاریخی که ممکن  است 200 سال دیگر معنی‌اش را از دست داده باشد، چیز دیگری هم به دست بگیرد؟ اگر  چنین انتظاری هست آیا موقع نوشتنش هم، آن مد نظر بوده یا نه؟

فکر می‌کنم که این مد نظر بوده. یک مثال می‌زنم که روشن‌تر باشد. در جریان قتل  عام سال 67 در گوهردشت، از آنجایی که ما به ماه محرم نزدیک می‌شدیم (23 مردادماه،  روز اول ماه محرم بود) درست وسط قتل عام بود. یعنی قتل عام از روز 8 مرداد شروع شده  بود. از آنجایی که در ایران در محرم و صفر عروسی نیست، تابستان هم بود یعنی روزهای  قبل از محرم، روزهای عروسی است.

تصور کنید شب که ما را به سلول می‌آوردند، صبح عده‌ی زیادی رفته بودیم و شب همه  بچه‌ها اعدام شده بودند و عده کمی به سلول‌ها بر می‌گشتند. از آن طرف در گوهردشت هر  شب عروسی بود و ما در سلول‌هایمان صدای ماشین عروس و داماد را می‌شنیدیم. تصور کنید  بچه‌ها همه اعدام شدند و آدم زمانی که می‌خواست پایش را از پله بردارد و بالا  بیاید، پا سنگین می‌شد و بالا نمی‌آمد، وقتی این صدا را می‌شنیدم، من از ته دل  خوشحال بودم چون تصور می‌کردم که مردم خوشحالند و نمی‌دانند اینجا چه خبر است و من  فکر می‌کردم که چقدر خوب است که امروز نطفه‌های جدیدی شکل می‌گیرد. زندگی‌های جدیدی  با ازدواج شکل می‌گیرد. امروز این همه جان را گرفتند و این همه زندگی را نابود  کردند، اما تمام نمی‌شود و زندگی‌های جدیدی شکل گرفته است و صدای بوق آن را  می‌شنوم.

بنابراین زندگی ادامه دارد و این است که اصل است و به آدم انگیزه می‌دهد. آن  موقع من خوشحال بودم و سعی می‌کردم در خوشحالی مردم خودم را سهیم بدانم. اینجا بود  که اتفاقا از شنیدن بوق عروسی چیزی در من زنده شد. بحثی بین ما بود که بعضی اوقات  به ما می‌گفتند، وصیت بنویسید و ما سئوال داشتیم که آیا وصیت بنویسیم یا ننویسیم . دو نظر بود، یک سری می‌گفتیم که ننویسیم برای اینکه این یک قتل عام است و می‌خواهند  بگویند که این یک پروسه حقوقی بوده و به ما فرصت وصیت‌نامه نوشتن دادند. از طرفی  دیگر بچه‌ها می‌گفتند که همه می‌دانند این یک قتل عام است و نیازی به گفتن نیست،  لااقل ما در آخرین لحظه یک چیزی بنویسیم. من هم در تب و تاب بودم و هیچ‌کدام از این  نظرها را نپذیرفته بودم. هر دو موازی همدیگر بود. بعد به این نتیجه رسیدم که حالا  یک چیزی در ذهنم بنویسم و داشته باشم که اگر در آن لحظه تصمیم گرفتم، بنویسم. بهتر  بود در آن دقایق محدود بدانم چه می‌نویسم تا فرصت را از دست ندهم. بنابراین چیزی  آماده داشته باشم که اگر خواستم در آن موقع بنویسم و اگر نخواستم هم که هیچ. تصورم  این بود که یک چیزی بنویسم که اینها پاره نکنند و برای من بماند و آن چیزی هم که در  ذهنم بود که بیان کند و امروز ما را لااقل برای بعدی‌ها بیان کند.

موقعی که بوق عروسی را شنیدم یک چیزی که قبلا خوانده بودم یادم افتاد، که این را  به عنوان وصیت نامه بنویسم. خطاب به پدرم، مادرم، مادربزرگم این بود که به هر کدام  یک جمله کوتاه بنویسم. انگیزه‌ام این بود و از اینجا گرفته بودم که خطاب به پدر و  مادر و مادربزرگم بگویم که آن روزی که آمدم، من گریه می‌کردم و شما می‌خندیدید،  حالا من می‌روم، از صمیم قلب می‌خندم و امیدوارم شما هم از صمیم قلب بخندید. این  وصیتی بود که تصمیم گرفته بودم اگر خواستند اعدامم کنند، بنویسم و اتفاقا انگیزه آن  را از از همین بوق عروسی و احساسی که از آن می‌شنیدم گرفته بودم. منظورم این است که  نگاه من در برابر همه این داستان‌ها و این چیزهایی که در زندان می‌گویم و این فاجعه  و تراژدی که نسل ما از سر گذرانده این است که در هر صورت، آن چیزی که می‌ماند،  زندگی است. حال چه اتفاقی افتاده است، مهم نیست. ما هم بخشی از این تاریخ و زندگی  هستیم. در هر صورت این باقی می‌ماند و چه بهتر که ما آن چیزی را اصل قرار بدهیم که  زندگی و شادی و طراوت است، هر چند در کنارش این تراژدی...


یکی  از ویژگی‌های کتاب و نثر شما این است که در آن از صفت زیاد استفاده نشده و من این  را الان از نگارش شما بهتر می‌فهمم. این باعث می‌شود که سئوال کنم پس از گذشت این  همه سال و نوشتن چنین خاطره‌ای احساس شما نسبت به دوستان روشن است؟ همچنان‌که در  مثال‌هایتان گفتید، اگر بخواهید جلوی دیگر پرسوناژهای تاریک کتاب صفت بگذارید،  پرسوناژهایی که شما دوستشان نداشتید، آنها را چگونه می‌بینید؟ چه صفتی برایشان  می‌گذارید؟ بی‌طرفانه که نگاه می‌کنید آنها را چگونه درک می‌کنید؟

اگر اوین را در نظر بگیریم، این دو تا مجموع صفت‌های عالی را شهامت، افتخار،  شکوه، ایستادگی و مقاومت را در یک سو می‌بینیم و از طرف دیگر در کنار آن، پستی و  زبونی و تمام خصائل بد انسانی را می بینیم. همه اینها در کنار هم وجود دارد. اگر یک  طرف، عده‌ای هستند که اوج ایثار را دارند و فداکاری می‌کنند، از طرف دیگر ما سقوط  را می بینیم. چه در کسانی که در زیر فشار شکستند و چه کسانی که یک روزی داعیه مردم  را داشتند در یک سیستم به جنایتکار تبدیل شدند.

مانند کارخانه، از این طرف انسان می‌گیرد و از آن طرف جانی بیرون می‌آید. ما در  زندان دقیقا شاهد آن بودیم. زندانبان به زندان که می‌آمد، فردی مثل یک زندانی عادی  بود، روز اول و دوم خجالت می‌کشید که شما را به توالت ببرد، ولی بعد از مدتی به  چنان دژخیمی تبدیل می‌شد که شما می‌گفتید آن قدیمی‌ها چه انسان‌هایی بودند! حتی این  دگرگونی را در کسانی که قبلا در کنار ما بودند، می‌دیدیم. بعد می‌دیدیم که در لحظه  و در زمان بسیار کوتاهی؛ همین آدم‌ها چنان رذائلی در آنها به وجود می‌آمد که اصلا  باور نکردنی بود. این تصور یک نفر نبود بلکه یک واقعیت بود.

اتفاقا به نظر من، کسانی که متخصص هستند باید در این زمینه‌ها کار کنند که چگونه  این اتفاقات می‌افتد و انسان‌ها چگونه می‌توانند تغییر کنند. چه جوری می‌شود به  سرعت از انسان یک جانی ساخت. اما اینکه برخورد من با این پدیده چگونه است، من  برخوردی در زندان داشتم و یک برخورد هم امروز دارم. برخورد آن موقع من، آنها ادامه  رژیم در زندان بودند و من تحمل آن را نداشتم که در زندان رو در روی رژیم با آن  پاسدار بایستم. بنابراین حلقه‌ی ضعیفش را می‌گرفتم. اگر می‌خواستم مقابله و یا حتی  برخوردی کنم و فشاری بیاورم، روی اینها می‌آوردم چون اینها ضعیف بودند و البته  اینها عامل سرکوب رژیم هم بودند. اتفاقا خود اینها زمانی که از زندان بیرون  می‌آمدند از حیز انتفاع خارج می‌شدند و به درد رژیم هم نمی‌خوردند، چون همه آنها را  می‌شناختند و در جامعه هم نمی‌توانستند سو استفاده کنند.

از طرف دیگر خود آنها چون فشار روی آنها هست دیگر نمی‌توانند راه گذشته را ادامه  دهند، البته استثنائات را کنار بگذارید. من که امروز بیرون هستم دیگر نیازی نیست که  به حلقه ضعیف بچسبم. باید حلقه قوی را بگیرم. اینجاست که برخورد من تغییر پیدا  می‌کند چرا که من به مسئله‌ی اصلی‌تر می‌پردازم. آنها کسانی هستند که اعمال غیر  انسانی بسیار زیادی را مرتکب شدند. بنابراین برخورد من به این دلیل متفاوت می‌شود و  به ناتوانی آن موقع من برمی‌گردد و به توانایی امروز من. این تغییر در من هست . البته در آنها هم تغییر ایجاد شده است. به خاطر اینکه امروز دیگر نقش گذشته را  ندارند و نمی‌توانند داشته باشند. بنابراین برخورد من هم فرق کرده است. اما در  ارتباط با خود رژیم یا عوامل رژیم مادامی که این مبارزه ادامه دارد بالطبع من  همچنان معتقدم که می‌بایستی مبارزه کرد و بیان کرد. اتفاقا می‌بایستی روشنگری کرد،  چرا که نباید اجازه داد که این جنایتکاران به شکل دیگری و به نحو دیگری در یک جای  دیگری، خودشان را عرضه کنند. چرا که بیان نکردن گذشته و واقعیت، می‌تواند زمینه‌ساز  ادامه و تداوم جنایت‌ها باشد.

برای همین من همچنان تلاش می‌کنم که اجازه ندهم آنها به لباس‌های نو وارد شوند . همچنان همان نظری که سابق داشتم، اینبار دارم و ادامه همان است و هیچ چیزی برای من  تغییر نکرده است.

 

رضا دانشور

 

منبع: سایت رادیوزمانه

اگر عضو یکی از شبکه‌های زیر هستید می‌توانید این مطلب را به شبکه‌ی خود ارسال کنید:

facebook Yahoo Google Twitter Delicious دنباله بالاترین

   

نسخه‌ی چاپی  


irajmesdaghi@gmail.com    | | IRAJ MESDAGHI 2007  ©